به سال شصت و یک رفتیم بشاگرد بدیدیم آنچه نادیده جهانگرد
سفر آغاز شد با قلب شادان ولی با اشک آمد رو
به پایان
چنان وضعی بدیدم در بشاگرد که حال و روز آن
نتوان بیان کرد
ز من شرح بیان از تو شنیدن شنیدن
کی بود مانند دیدن
بیابانی پر از درد و بلا بود ز امکانات امروزی جدا بود
بدیدم اشک چشم کودکان را که خواهند از پدر یک
لقمه نان ر
در این صحرا نگردد یک شکم سیر ندارد سینههای مادران شیر
نه مردان و زنان را آب و نانی نه لبخندی به لبهای
جوانی
همه از ظلم شاهان خسته بودند همه در بند خانان بسته بودند
ز تاریکی همه رنجور بودند ولی در انتظار نور
بودند
ز الطاف خداوند تعالی بیامد سویشان والی والا
محبت کرد و شد غمخوار آنان برای غم زدودن یار آنان
پس از او ساختن آغاز گردید در امیدواری باز گردید
کنون شام بشاگردی سحر شد برای مرد و زن والی پدر شد
ز مهر انقلاب و پیروانش بهاری شد دل پیر
و جوانش
هماکنون ای رفیقان
نوبت ماست که آن والی
والا دست تنهاست
کند یاری طلب والی در این دشت دهید
ای اهل ایمان دست در دست
شود مهدی(عج)مددکار بشاگرد زجان و دل شود یار بشاگرد
خدایا تا ظهور دولت یار گل پیغمبر
ما را نگهدار
شاعر :علی خورشیدی